فرد بدنیا میاد و در محیط از افراد دو رو بر خودش و چیزهایی که میبینه زندگی رو یاد میگیره! اون فکر میکنه که زندگی چیزی هست که بقیه فکر میکنن! ولی اون نمیدونه که واقعا زندگی کردن و هدف از زندگی میتونه خیلی فراتر از اون چیزی باشه که اون فکر میکنه!

وقتی که فرد روزی از زندگی، به خودش میاد و شروع میکنه به مطالعه افرادی که خیلی بیشتر از افراد معمولی فکر کردن، اونوقت متوجه میشه که در زندگی معنای خیلی عمیق تری نهفته! این اتفاق که فرد روزی به خودش بیاد و واقعا فکر کنه برای عده بسیار کمی از افراد میوفته! این فرد راه خودش رو از افراد معمولی جدا میکنه و شروع میکنه به مطالعه و یادگیری و آموختن از اساتید و اندیشمندان؛ همونایی که خیلی بیشتر از سایرین فکر کردن.

زندگی جذابیتهای زیادی داره و فرد دوست داره همه جذابیتهاش رو تجربه کنه و البته این حق طبیعی هر فرد هست که بتونه همه خوشی ها و لذتهای زندگی را تجربه کنه! 

ولی وقتی وارد دنیا میشه بهش میگن برای تجربه کردن لذتهای زندگی و تجربه استفاده از وسایلی که در دنیا هست باید پول پرداخت کنه! بنابرین بصورت اوتوماتیک وار مثل ادمهای دیگه یاد میگیریه که بره دنبال پول! هی سخت کار میکنه تا بتونه لذتهای زندگی رو بخره و ازشون استفاده کنه ولی اصلا حواسش نیست که در طی مسیر زندگیش داره چیزهایی رو هم یاد میگیره! اون برای اینکه پول بدست میاورد باید میرفت کار میکرد و سرویس و خدماتی ارایه میکرد و برای اینکه سرویس و خدماتی ارایه میکرد باید چیزهایی رو یاد میگرفت تا بتونه سرویس و خدمات مورد نظر را ارائه کنه! اره زندگی فرد داره هر روز میگذره و اون در پایان زندگیش تازه میفهمه این مسیر زندگی که طی کرده بود موجب شده بود که اون چیزهایی رو یاد بگیره و چیزهایی که اون فرد یاد گرفته اصلا اون چیزهایی نبود که اون میخواسته یاد بگیره و به فردی که تبدیل شده اصلا چیزی نیست که مطلوبش باشه! ولی چه فایده ؛ اون همه این چیزها رو در پایان عمرش فهمیده بود. در پایان عمرش فهمیده بود که برای اینکه پول در بیاره مجبور بوده سرویس و خدماتی ارائه کنه و بنابرین مجبور بوده چیزهایی رو یاد بگیره و وقتش را در اون مسیر صرف کنه! الان فهمیده این اتفاق باعث شده که اون به یک فرد خاصی تبدیل بشه که اصلا اون چیزی نیست که الان وقتی داره میمیره ! مطلوبش باشه! چون فهمیده هرآنچه بهش تبدیل شده بود و هر اتفاق و خاطراتی که ساخته بود ، همیشه همراهش خواهند بود و هرگز از بین نمیرن!

وقتی بچه بوده رفته شاگرد نجار شده بود و وقتی هم بزرگ شد خودش استا تمام شده بود و تا پایان عمرش مشغول نجاری بود و یه روز پس از هفتاد سال عمر و کار کردن میمیره و زندگیش به پایان میرسه! 

یا اینکه وقتی که نوجوان بوده میبینه که برادرش مهندس شده بود بنابرین اونم تصمیم بگیره که حسابی درس بخونه و اتفاقا این کارو هم انجام میده و مهندس خوبی هم میشه ولی پس چهل سال کار کردن خودش یه روز اعتراف میکنه که انگار زندگیش رو از دست داده و میگه اصلا چرا من رفتم دنبال این کار؟

فرد بدون اینکه خودش خبر داشته باشه کاملا شبیه به دیگران شده و دقیقا شبیه به اونها فکر میکنه، اون قربانی پدیده conformity شده. 

افراد حرفه ای در مسیر زندگیشون با افراد حرفه ای  آشنا میشن که خیلی بیشتر از افراد معمولی فکر کرده، بنابرین از آنجایی که منتور و شخصی که واقعا میدونه که معنی زندگی چه هست و درکش خیلی بیشتر بوده  بهشون واقعا این موضوع رو تذکر میده و اونها هم به فکر فرو میرن و از خواب بیدار میشن. استاد عزیزم آقای باب پراکتر که زندگیش رو تعریف میکرد میگفت من دو ماه دبیرستان رفتم و اخراج شدم و بعدشم همش کارهای مختلف رو امتحان میکردم و فقط بدنبال این بودم که بدهکاری هام رو پرداخت کنم و خرج روزانه خودمو در بیارم؛ تا اینکه یه روز اولین منتور و استادم ری استفورد جلوم سبز شد. ری بهم گفت: " باب تو داغونی واقعا؛ چون همیشه گرفته و ناراحتی، همیشه مریضه و همیشه هم میگی پول ندارم. اصلا بهم بگو باب تو کی هستی؟" باب گفت من بهش گفتم خوب من باب پراکتر هستم دیگه !!!! ولی ری گفت :" نه این فقط نام تو هست! اگه تو مریض بشی و نخوای که فردا در محل کارت حاضر بشی ، زنگ میزنی بهشون چی میگی؟ باب گفت خوب معلومه من بهشون میگم " من مریضم و فردا نمیتونم بیام! ری گفت :" دیدی !! میگی من نمیتونم بیام! آیا میگی بدن مریضه نمیتونه  بیاد؟ البته که نه! ببین باب تو نه اسمت هستی و نه بدنت !!!! باب گفت :"من تازه اون روز فهمیدم که چقدر داغونم، نه پول داشتم، نه حالم خوب بود و بدتر از همه فهمیدم که اصلا نمیدونم من کی هستم! باب اولین بار با مفهوم قانون جذب و خود شناسی در اون موقع توسط اولین منتورش ری استنفورد آشنا شده بود. ری کتاب " بیاندیش و ثروتمند شو " اثر ناپلون هیل رو بهش داد و بهش گفت :" ببین باب این کتاب رو هر روز بخون و هرچی میگه بهش عمل کن. کافیه هرچی من بهت میگم دقیقا گوش کنی تا زندگیت رو متحول کنی!" باب گفت :" من دقیقا هر آنچه ری گفته بود رو بهش عمل کردم، اوایل به کتاب و این چیزا شک داشتم ولی باور داشتم که ری بهش باور داره!!! باب میگه : " طولی نکشیده بود که من پس دو سه سال ترکوندم. از همه لحاظ زندگیم متحول شده بود هم پولدار شده بودم و هم خوشحال و سرحال. از اون روز تا الان یعنی بیست و یک اکتبر هزار و نهصد شصت و یک تا لان هر روز اون کتاب رو مطالعه میکنم! یعنی پنجاه و نه سال. چون راز موفقیت بیش از پونصد نفر از موفق ترین افراد دنیا توش وجود داره و ناپلون هیل تقریبا تمام زندگیش رو روش گذاشت تا اون مصاحبه ها رو با افراد موفق انجام بده و اون قوانینی که اندرو کارنیگی بهش آموزش داده بود رو بصورت فرمول موفقیت در بیاره.

اندرو کارنیگی هم که اولین  میلیونر امریکا بود هدف جالبی در زندگی داشت، توی کشوی میزش هدفش رو پیدا کرده بودن. هدف اندرو این بود :" من نیمه اول زندگیم خیلی پولدار میشم، و نیمه دوم زندگیم همه اون پولها رو برای آموزش دادن به افراد و آگاه کردنشون از فرمول موفقیت هزینه میکنم". 

افراد حرفه ای در زندگی برای خودشون : " مقصد نهایی از زندگی" که کلمه انگلیسیش میشه Life Purpose تعیین میکنن ولی افراد معمولی خیلی زرنگ باشن چند تا هدف برا خودشون در نظر میگیرن.

استاد عزیم آقای ارل نایتینگیل want list و life purpose رو از هم جدا کرده بود. want list همون لیست خواسته ها هست . ارل میگه همه ما حق داریم تجربه فوق العاده ای در زندگی داشته باشیم و میخواهیم خیلی چیزا رو داشته باشیم و خیلی از چیزها رو بخریم، سفر بریم و ... و این کاملا طبیعیه! ولی مقصد نهایی زندگی ما اون فردی هست که داریم بهش تبدیل میشیم و خدمات ارزنده و شایسته ای هست که ما قراره بدنیا ارائه کنیم. با تبدیل شدن به فرد مورد نظر و تبدیل شدن به یک فرد حرفه ای ما میتونیم  خدمات منحصر بفردی ارائه کنیم و در نتیجه پول زیادی هم بدست بیاریم که به ما اجازه میده ما چیزهایی هم که در زندگی دوست داریم رو میتونیم بخریم و تجربه کنیم!